|
عصریک جمعه دلگیر
قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است قصه من و تو آغازی احساسی داشت ، حرفهايی رويايی داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت می دادم لحظه سفرت لحظه زيبايی بود ، لحظه ای كه بر روی گلبرگ گلی نشستی و با نسيم عشق به سوی دياری ديگر رهسپار شدی من نيز در كنار قناری پر بسته نشسته بودم و نوای غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمی كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه می كردم قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بی انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك رويای بيدار شدنی است آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نوای صادقانه ، هديه ای بود پر از آرزو و اميد سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد دفتری كهنه و پوسيده ، دلی نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم تو كه آمدی دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود قصه من و تو قصه شمعی خاموش نشدنی است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است رفتی رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت
همیشه عاشق کسی باش که ارزش داشته باشه همیشه به یاد کسی باش که واقعآ دوستت داشته باشه.
رویاهای من زمانی متولد می شوند که در پشت چشمان بسته ام صدای قدم های تو را می شنوم و عطر حضورت را در نسیم سحرگاهان استشمام می کنم...
در سیاهی تنهادلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است صدايم خيس و بارانی است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولانی است.
یی مان امشب هر قطره اشک ستاره ای است برای جشن دلتنگی مان... در سیاهی تنهادلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است صدايم خيس و بارانی است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولانی است.
یی مان امشب هر قطره اشک ستاره ای است برای جشن دلتنگی مان... خونه بی تو .......... خونه خالی، خونه غمگین خونه سوت و کور بی تو رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دور بی تو مه گرفته کوچه هارا اما سایه ی تو پیداست میشنوم صدای شب را میگه اونکه رفته اینجاست تو با شب رفتی و باشب میای از دیار غربت توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت حالا دست من تنها شعر دستهاتو می خونه حس خوبه با تو بودن تو رگهای من می مونه سراپا بغضم هیچکس را فراموش نکردم اما خود فراموش شدم ناله هایم تلخ است بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید ...تو نخواهی فهمید
وقتي دل ميگره چيكارش بايد كرد ؟ چه جوري بايد بهش حالي كرد كه همش دروغ بوده چه جوري بايد بهش گفت فقط سرگرمي بوده حالا اون دیگه این سرگرمی رو نمیخواد همین وبس اي دل تنهاي من بايد باور كني كه از اول هم تو رو نمي خواست بايد باورت بشه كه اونم يكي بود مثل بفيه ديگه دلم هيچ چيز و هيچ كس رو نمي خواد دلم واسه دل خودم مي سوزه خيلي سخته تو ماه مهر دلت تنها بشه چقدر بده دلت واسه خندهاي بي بهونه تنگ بشه خيلي سخته واسه كسي كه يه زماني سنگ بود اما حالا هر لحظه خورد بشه خيلي نامردي دل كسي رو شكو ندن اما این انصافه دل کسی رو بشکونی بد بری دنبال کارت
هوای تو
می توان گاهی به رسم یادبود در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت می توان همسایه مهتاب شد فکر زخم غنچه ای رنجور بود می توان غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد می توان با قلبی از جنس بلور شوق را به هر دلی دعوت نمود . دوباره فصل خزان رسیده فصلی که مادرم رو ازدست دادم . برای سالروز فوت مادر عزیزم تصمیم گرفتم به خاطرش بنویسم و یادی ازش کرده باشم . امروز دوباره دلم بهانه تو را گرفت .یاد خاطرات روزهایی که با هم بودیم . تو تویی که با بودنت بهاری را زنده می کردی . تو تویی که با هر کلامت شکوفه ای را می شکفی تو تویی که با دستان مهربانی بر شانه های خسته ام نشاطی در دل من زنده می کردی . تو تویی که با هر نگاهت ابشاری را بر کویر خشک قلبم جاری می ساختی . و حال با نبودنت ......... ای همه هستی ام دو ستت دارم ؟!؟ از درد بی کسیت دارم یواش یواش زار میزنم از تو تموم قصه ها اسمتو فریاد میزنم میخوام بگم دوست دارم عاشقتم تا آخرش رسمش نبود که بی وفا منو کشتی از اولش هیچی نخواستم غیر تو و دوست داشتنت همین و بس فکر نمی کردم که میری من می مونم تو این قفس رفتی و من با خاطر عطر تن تو زنده ام رفتی ولی بدون عزیز حقم نبود که بی توام تو این قمار بی کسی تنها منم بازیگرش بازیچه ی دست تو و بازیچه ی دست همه تو این قمار بی کسی تنها منم بازیگرش بازیچه ی دست تو و بازیچه ی دست همه
|

قصه من و تو

یب تو من تنها یک رویا دارم ...
این حال من بی تو

